محمد اعظم خان ( ناظم جهان )

339

اكسير اعظم ( فارسى )

كه با پوست بدن چسپيده مىباشد و بلند و جدا نمىشود و اين نوع بدترين انواع است . دهم مومى رصاصى كه دانهاى اين بر رو و سينه و شكم بسيار باشد و بر دستها و پاها بسيار كم و اين دلالت مىكند بر كمال غلظت ماده و دفع نشدن آن به سوى اطراف و اين شديد ردى خبيث است و به سبب غلظت ماده و مشابهت آن به موم و برصاص مسمى به مومى و رصاصى شده . يازدهم مضاعف كبار كه در جوف هر آبلهء آن آبلهء ديگر باشد و سببش ضعف قوت دافعه است كه ماده آن را در دو بار دفع مىكند و اين نيز ردى است . دوازدهم هلالى كه به شكل هلال بود و اين نيز دلالت بر غلظت ماده كند مثل مومى و ردى باشد . تعليم : [ انواع ديگر جدرى ] سواى اين اقسام جدرى ديگر انواع او نيز نوشته‌اند چنانچه يكى آن است كه دانه‌هاى آن گاه بروز كند و گاه فرو رود اين نيز بدمخوف و مهلك است خصوص آن‌كه بنفسجى رنگ باشد و اين دليل است بر عروض غشى . ديگر آن‌كه در ابتداى بروز دانهاى آن تيره‌رنگ و در ميان آن نقطهء سياهى باشد . و چون بزرگ و آبدار شود پهن و متصل به هم باشد و مدور نباشد بلكه پهلودار و به اشكال مختلف الاطراف و با كمودت بسيار يا اسربى خاكسترى يا بادنجانى رنگ يا بسياهى مائل باشد و چرك آن نيز به همان رنگ و خشكريشهء آن نيز سياه باشد و اين ردى است . شيخ مىفرمايد كه جدرى هر قدر كه ميل بسياهى زياده كند ردىتر باشد و هر قدر كه ميل كم بدان نمايد در شر كم باشد و آبله‌ها كه با يكديگر متصل باشد حتى كه برقعهء بزرگ از لحم درگيرد خواه ذوات اضلاع باشد و يا مستدير او رديست و كذا مضاعف كه عن‌قريب مذكور شد و اما آبلهء سفيد كوچك صلب متقارب عسر الخروج اگرچه در ابتداى امر موهم سلامتى است ليكن در آن خوف است اگر نضج او دشوار باشد و با آن حال مريض بدگردد متادى به هلاكت شود بعد تعفن و تقرح زيرا كه سبب در آن غلظ ماده است و آبلهء متشبث بلحم غير مرتفع كه توجه از آن منفك نگردد از ضعف قوت و از اخضرار عضو و اسوداد آن هلاك كند پس اگر سبزى و سياهى او عقب جدرى بعد ارتفاع او باشد و قوت را ساقط نكند بلكه با آن قوت زياد قى پذيرد مهلك نباشد ليكن بساست كه در قروح و امثال آن اندازد . طبرى گويد كه جدرى سياه قاتل است و زرد كمتر در رداءت از سياه است . و چون سر او تيز بود متفرق باشد خطر او كمتر باشد و سفيد رصاصى در رداءت كم از زردست . و اگر متفرق گردد و حبوب بندد از زرد ردىتر باشد و سفيد بيخ سرخ صنوبرى شكل اسلم اجناس است و بعيد است كه مريض از آن بميرد مگر آن‌كه با آن اعراض رديه ديگر مركب شود و گاهى از اين اجناس اربعه انواع ديگر مركب مىشود هر نوع از آن منسوب باشد به آن‌كه مشابه جنس او بود و اين اجناس به حسب لون بود و اما از جهت شكل او پس هر نوع از اين انواع كه منبسط پهن باشد آن رديست . و چون با يكديگر متصل باشد آن نيز رديست . و چون پهن باشد و در سر او ثقبه شبيه بثقبهء مو بود آن هم رديست و جدرى سبز كه در آن رگهاى سرخ پديد آيد آن بىشك قتال است و كذا سرخ و جاورسى كه مذكور شد قاتل‌اند و گاهى بندرت نوعى غريب از جدرى حادث مىشود خواه از انواع مذكوره باشد و يا بر صورت و شكل ديگر و با آن از اول ظهور آن خارش با قلق بود و در مدت عمر خود زنى را ديدم كه او را اين نوع جدرى برآمده بود ابو زكرى شاگرد جابر قطيفى معالجهء آن مىكرد و بر آن سركه و آب بيخ كرفس كه نمك در آن حل كرده بود مىپاشيد پس آن زن شفا يافت . بعضى متأخرين مىنويسند كه نوعى از جدريست كه آن را زرنيخى و بهندى منسل نامند و سه نوع ديگرى است كه يكى را شوكيه گويند و سر آن نيز مانند خار نرم از پوست برآمده باشد . و چون دست بر آن گذارند همچون خار نخلد و رنگ از رنگ بدن اندك مائل بسرخى باشد و اندكى مىخارد و هيچ آب نمىگيرد و بزرگتر نشود و خشكريشه نكند و از خود تحليل پذيرد و به آخر دفع شود و در ملك رى اين را تيفك نامند و در هندى كانيهه گويند و اين از اقسام بدست و ديگر آنچه بهتر است خشخاشيه است كه آن را خشخاشك نيز گويند جهت مشابهت او در خردى و سفيدى بدانهء خشخاش و اين نيز هيچ آب نگيرد و بىخشك‌ريشه از خود تحليل پذيرد . ديگر مرواريديه است و اين چند دانه متفرق شبيه بمرواريد مىباشند و هيچ خشكريشه پيدا نمىكنند و گاهى زودتر پديد آيند و گاهى بدير و اما بروز هر دو نوع اول در و آخر تپها اكثر بعد چهاردهم از حدوث تب افتد علامات ظهور جدرى از علامات آن ماندگى اعضاست پيش از عروض تب به غير سببى و حدوث تب دموى دائم لازم و امتلا و شهوق نبض و سرعت آن و درد پشت و كمر و مفاصل و صداع و گرانى سر و تمام اعضا و خاريدن بينى و تمام بدن و ترسيدن و جستن در خواب و خلش شديد در اعضا و قشعريره خصوص وقت برآمدن و آنها و سرخى چشم و رخسار و انتفاخ چهره و پيشانى و شقيقه و عروق آنها و شرائين گردن و كثرت خميازه و فازه مع تنگى نفس و كشيدگى اعضا و خشونت حلق